که هم پیوسته با هم خوانده می شود و هم گسسته از یکدیگر ترکیبی کامل دارد.
می رسم آخر بیا همراه شو
لحظه های خستگی کوتاه شو
روز و شب را پایمان کوتاه کرد
خوب من از بود من آگاه شو
گاه گاهی دل هوایی می شود
روز آخر نیست مانده اندکی
یادم آید روزگار کودکی
کی مرا تاب و توان راه بود
لحظه های کودکی کوتاه بود
خستگیهایم بهانه می شود
خانه ای در پشت دشت سبز ماند
سرزنش هایی مرا سوی تو راند
آمدم اما چه سود از آمدن
می رسم آخر کسی با من نماند
دیدنت اوج ترانه می شود
امشب از سر دلتنگی چیزی نوشتم برای دلم .دو بخش باقیمانده منظومه مسافر را قطعا"
پس از این خواهم آورد.
***************
یادش به خیر شهرم
محله ی قدیمی
آدمهای صمیمی
خیابان با مغازهای خسته
پشت بام های پیوسته
یادش به خیر آن دخترکان عشوه گر
چشمان سیاه
صداهای لرزان
زنگهای ناگهانی تلفن
سکوت
وگرم شدن
یادش به خیرخانه با آن دیوار های بلند
باغچه
درخت انار و نارنج
و گلهای لاله عباسی و شمعدانی های عطری
یاس و محبوبه و شب بو
یادش به خیر آن دو تخت چوبی
تشکچی های خنک در شبهای تابستان
مادر بزرگ با چارقد آبی
قلیان
و پدر بزرگ
که بزرگ بود
یادش به خیر پدر
او که در سالهای دلتنگی رفت تا پشت خوابهایم
یادش به خیر جوی آب اکبر آباد
چهل چشمه
زنجیران
یادش به خیر دوربین کوچکم
عکس هایم
کتاب هایم
داستان هایم
غم ها و شادی هایم
دوستانم
کوه
نقاشی
و
...
یاد کودکی هایم
نو جوانیم
جوانیم
به خیر
(روز پنجم)
ابر ها آرام خورشیدی شدند
قطره ها در اسمان پر می زدند
پای در گل بود و راهی سخت بود
نغمه باران برایم می سرود
شعر هایی تازه از راهی دراز
راه هایی در پی صد ها نیاز
ناز می کرد اسمان با ابر ها
ابر اما فکر بارانی شدن
بر زمین خشک ارزانی شدن
کاش می شد در میان ابر بود
باد بود و
صاف بود و
صبر بود
کاش بر پای مسافر گل نبود
کاش راه این سفر مشکل نبود
شاهدی خیس آمد و شد گونه تر
خوب من ای خوبتر
من مسافر نیستم
رسم سفر
رفته از یاد دلم
دل بی خبر
رفت
از دستم
سفر
آغاز بود
ابر هم با باد ها دمساز بود
شد مسافر باز سویی دور تر
باد همراه مسافر در سفر
(روز چهارم )
دشت سر سبز و افق هم باز باز
بوته های سرخ گلها در نماز
آب جاری
رود غران
کوه شاد
در گذر هر لحظه ای می خواند باد
اتش عشقی مرا خواند ز دور
آن طرف
آنجا ست
در مرز عبور
شعله ی جانی
جانی شعله ور
مرحم دردی
دردی شعله وار
آن طرف روزیست
روزی بی شمار
پس مسافر گام هارا تند کرد
در میان اسمان خورشید
زرد
تابناک و گرم راهش می نمود
تا رسد مرد مسافر پیش رود
رود اما می خورشید و روان
بر رخش تصویر باغ آسمان
آسمان رود هم پر نور بود
رود هم شعر رهایی می سرود
عزم رفتن داشت مرد و
رفت باز
سر پر از اندیشه و
دل پر نیاز
( روز سوم )
صبح آمد
صورتش از باد
سرخ و سرد بود
ابر کم بود و
افق هم زرد بود
تاج زرینی نگاهم را نشاند
چشم هایم را به پیش خود کشاند
نور بود و جسم و جانم نور شد
یک نفر در نوراو مسحور شد
بی زره بی برگ بی ساز و دهل
فاتحانه خنده ای ارام داشت
بر دل مرد مسافر
اندکی مرحم گذاشت
گفت: عمر این سفر کوتاه شد
خاطرات رفته ات یک آه شد
روزهای دیگری هم هست باز
با نیاز
راه را جستی و هشیار آمدی
در پی یک لحظه دیدار آمدی
کوله بارت را دوباره می بری
باز کن چشمت
مبادا سر سری
بگذری
سر پر از افکار در این بامداد
راه افتادم
و هنگام عبور
نور بود و نور بود و
نور نور
(روز دوم)
روزها رفتند
بی تردید
من هنوزم راه می جویم
گاه گاهی زیر لب با خویش می گویم
جاده از آغاز خلقت پیش رویم بود
اما من
چشم هایم را به روی جاده ها بستم
کوله در دستم
زمین در زیر پا آرام
بی فرجام
راه افتادم
گمان می کردم اینک دیگر آزادم
به هر چیزی رسیدم
وعده ای دادم
به خاک راه گفتم باز می گردم
به سنگ سخت گفتم
با تو هم دردم
درختان در میان باد
دست افشان برایم شعر می خواندند
گفتم
شاخه هاتان سبز
میوه هاتان آبدار و ناب
من بی تاب
در راهم
پر از آهم
نمی خواهم بمانم راه طولانی است
این آغاز حیرانیست
ملک خورشید
می تابید بر رویم
باد هم
اشفت گیسویم
ابر...
نه ابر را با روز دوم نیست پیمانی
می دانی
هنوز آغاز این راه است
و می دانم
عمر این سفر بسیار کوتاه است و
اینک
می روم تا روز دیگر
خوب می دانم
باز هم شب بر تو مهمانم
برایت عاشقی را هدیه آوردم
تو لختی صبر کن
من باز می گردم
(اولین روز)
رخت می بندم از این بیهودگی های ملال آور
سخت می کوشم
جامه می پوشم بر این عریانی تردید
وقت رفتن بود
کوله ای پر
بار بر دوشم
باز می کوشم
مبادا پشت سر جا مانداین در بند
با لبخند
می روم در راه
یک نفس
یک آه
می شود روزی دوباره پشت سر را دید
با نشاط روزها خندید
بی تردید
این سفر آغاز فردا هاست
یا رویاست
اینکه می بینم افق پیچیده در خون است
راه مجنون است
شاید افسون است
این کوتاه راه بی ثمر رفتن
و رفتن اول راه است
عمر روز های رفته کوتاه است
شاید آنچه می ماند
فقط
آه است
مسافر زیر لب اوراد می خواند
مبادا بعد از این در راه جا ماند
نمی بینی که ردی از قدم بر خاک ننشسته
نمی پرسی زمان با ما چگونه سخت می گیرد
نمی دانی نشسته خاطرت در ذهن پیوسته
نمی گویی چگونه نیست انجامی
نمی خواهی بدانی هست فرجامی
نمی آیی چرا تا راهمان باز است
نمی جویی چرا وقتی که آرامی
.....................
مرا آرامشی باید
زمان از دست بیرون شد
روان از راه پر گرد است
..................و در پا
........................درد هم درد است
بهارم خستگی وا کن
درونم را مداوا کن
بهارم
سبز کن جان را
قوی تر کن تو ایمان را
...............که ایمان اول عشق است
......................و عشق آغاز ایمان است
............................عاشق کن تو مهمان را
( در نو بهار )







