تبليغاتX
مکتوب


مکتوب

دست نوشته ها "شعر.طرح.داستانک"و عکس های علی فریدونی

 محتاج وقتم

وقتی که محتاج من بودی

در آویخته ام به انحنای شب

این چادر سیاه واژگون

وقتی که نبودی

محتاج توام

تو

   محتاج بودن ها

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت توسط علی فریدونی| |

 

باز ای دوست سلام

و کلام

قصه ی امروز است

روز ها می گذرند

گام های من وتو

 

گام های من و تو؟

 

من نبودم دیروز

تو کجا جا ماندی؟

عشق را ترساندی

 

ترس از بی تابی

لحظه ی بی خوابی

در پس آه زمان

لحظه های آبی

 

عشق را ترساندی

آب را لرزاندی

ماهی از حوض سفر کرد ان شب

ماه بر آب نظر کرد آن شب

برگها اما بودند بر آب

برگ هایی در خواب

 

تو کجا جا ماندی

چشم را گریاندی

عشق را ترساندی

دشت را سوزاندی

 

راست می گفتی و من گوشم از حرف پر است

دلم از ماه تهی است

دستم از بر ف پر است

 

باز می لرزم حال

اول پاییز است

ماه پاییزی من

عاشقی لبریز است

 

من نبودم دیروز

تو کجا جا ماندی؟

 

باز هم پاییز است

و دلم لبریز است

.........

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت توسط علی فریدونی| |

 

مثل پاییز هنوز آسمان غمگین است

شهر در دست غبار

خواب ها سنگین است

 

مثل پاییز هنوز نم نم باران هست

می وزد گاه به گاه

باد هایی سر مست

 

مست با بازی باد

برگهای آزاد

شاد از هم سفری

شاد از این بیداد

 

مثل پاییز هنوز می روم گام به گام

سر در اندیشه وباز

می رباید ایام

 

لحظه ها می گذرند

روز ها می آیند

روز های رفته

چون کبوتر از بام

 

می پرد دور و هنوز

روز ها در پیش است

روز هایی در پیش

که اسیر خویش است

 

مثل پاییز هنوز آسمان سنگین است

شهر در زیر تگرگ

خواب ها غمگین است

 

 

نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت توسط علی فریدونی| |

 

همراه بهار تازه تر شد دل من

باران بهار شست صد مشکل من

فردا چو رسد بلند می گویم باز

گلهای بهار و عا شقی و گل من

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت توسط علی فریدونی| |

۱

فردا که از خواب هزار ساله بیدار شوم

چشمانم

روشنی عاشقانه ای می بیند

بر بستر خیال

خیالت راحت آسمان

همه در زیر دریای واژگون نگاهت بیدار می شویم.

 

۲

کتابم را در زیر باران شبانه جا گذاشتم

و صبح

پر بود از واژه های خیس

چشمانت چرا سرخ است آسمان؟

 

۳

پایان خواب بیداری است

و پایان بیداری

خواب.

تو برای خواب بیداری

یا برای بیداری در

خواب ؟

 

نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن1389ساعت توسط علی فریدونی| |

 

برف می بارد و من

می نشینم به تماشای درختان سپید

برف می بارد و من

شادم از آنکه کنون لحظه ی دیدار رسید

 

پنجره خیس

هوا سرد

پرنده بی تاب

 

خانه ام گرم

و چشمم بی خواب

 

در پی تکه ی نان بود پرنده

پر زد

و به یک پنجره ی خسته ی روشن

سرزد

 

برف می بارد باز

 

 

نوشته شده در دوشنبه 20 دی1389ساعت توسط علی فریدونی| |

 

پاییزیم و پاییز بهار من است.

اینک که گاه بدرود ی دیگر است با او

می ستایمش

بدرود بهار من تا سالی دیگر

اگر مجال بودن بود.

****************************

برگرد که تاب و نفس راه ندارند قلم ها

برگرد و بخوان عشق

دیروز من و روز تو ساحل فردا

ما منتظر  عشق

 

فریاد کدام است

غزل واره ی دل بود

بیداد کدام است

بخوان شور و شر عشق

 

دستان رهایم شده آواره ی مویت

آزرده به سویت

تا که بنویسیم کمی از سفر عشق

پیش نظر عشق

 

این واژه ی خیسم که پر از آب دو چشم است

در خواب سپید است

می گفت در این خواب بمان

همسفر عشق

بی بال وپر عشق 

 

نوشته شده در سه شنبه 30 آذر1389ساعت توسط علی فریدونی| |

.

نوشته شده در جمعه 28 آبان1389ساعت توسط علی فریدونی| |

 

دل اگر خواب است

بیدارش کنید

کار چون سخت است

هشیارش کنید

 

پای را آرام بر اینجا نهید

این صبوری را

بسیارش کنید

 

با عزیزانم

قدری مهربان

با رفیقانم

دیدارش کنید

 

صحبت جان است

گفتم پیشتر

پیشتر آیید و

در کارش کنید

 

شاهدی دارم

یار غار بود

وای اگر روزی

آزارش کنید

 

این که می گفتم

راهی سخت بود

راه بسیار است 

هموارش کنید

 

وقت رفتن نیست

گاه ماندن است

تا محبت را

سرشارش کنید

 

 

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت توسط علی فریدونی| |

 

قرار بود بیایی

قرار ما این بود

میان لحظه ی ماندن

ترانه ها فرسود

 

کمی که از تو سرودم

زمان مرا گم کرد

میان ماندن و رفتن

جهان مرا گم کرد

 

سکوت بود و تبسم

کنار شعله ی جان

نشسته ام به تمنای

صوت الرحمن

 

کسی نخوانده غزل 

نه نرفته او سویی

منم که منتظرم

تا رسد پرستویی

 

قرار بود بیایی

قرار ما این بود

میان لحظه ی تردید

عاشقی آسود

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت توسط علی فریدونی| |

 

دیگر کسی به خانه ی من سر نمی زند

از کوچه ام گذشته ولی در نمی زند

 

دیگر کسی برای دلم گل نمی خرد

با واژه های خیس دلم را نمی برد

 

دیگر کسی نمانده که ماند به دل قرار

دیگر کسی نخواند برای من از بهار

 

اما من از حضور تو سرشار می شوم

هر صبح من به یاد تو بیدار می شوم

 

هر لحظه خاطرات تو را یاد می کنم

دل از حصار سینه ام آزاد می کنم

 

نوشته شده در یکشنبه 11 مهر1389ساعت توسط علی فریدونی| |

 

مانند پیشتر که تو را می شناختم

آمد

رسید

چادر خود پهن کرد و ماند

در او تلاش بودن و در من نگاه سرد

پاییز باز دفتر دل باز کرد و خواند

پاییز ها که فرق ندارند

راستی

اما جرا برای دلم ناز کرد و ماند؟

پاییزیم

تو خود زمن و من درون تو

این عشوه ها چه بود؟

که آغاز کرد و ماند

زرد است ؟

سرخ؟

سبز؟

چه رنگی است بر رخت؟

در تو هزار رنگ

چه بیداد کرد و ماند

پاییزیم ولی به دلم وعده داده ام

 این وعده ی محال

که آباد کرد و ماند

آهسته زیر لب غزلی تازه ساختم

از قصه ی غمی که چه بیداد کرد و ماند

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت توسط علی فریدونی| |

 

گاهی با خود می اندیشم اینک در آستانه ی این روز های میانسالی

چه چیز مرا به تلاش و همراهی می خواند .

آنگاه است که بودن با یک

دوست حسی غریب و خلسه آور به من هدیه می کند.

اینک سومین روزی است دوستی به یادگار مانده از نو جوانی با بی وفایی

جای آنکه بر سر قرار حاضر شود رفته تا سفر ابدی را تجربه کند.

او که سینما را با جان نوشیده بود

تهیه کننده ای زبردست

کارگردانی خوب

و نویسنده ای ماندگار بود

هنوز هم رد پای آثارش در خیلی از شبکه ها بر جای مانده

و شاگردانش که تا همیشه خواهند ماند بی او...

 

 

در خاک خفته ای

و ندانی که ما هنوز

بر عهد استوارتر از روز پیشتر

 

گفتی که خسته ای

دمی را نشسته ای 

این خفتنت نشانده به قلبم

نیشتر

 

ای بی وفا نبود کنون گاه این سفر

می گفتیم که چشم نماند به سوی در 

 

ای مرد بی خبر

خبر دوستان شدی

ای دوست

رفته ای و مرا داغ جان شدی

این داغ تا ابد بنشاندیم بر جگر

 

دست رفاقتت که به گرمی فشرده بود

لبخند آشنای قدیمیت

حرف ها

ای اف بر این زمانه ی خودخواه خیره سر

 

بی تو تمام خاطره ها یم

غباری است

این روز های سخت

این کارهای تلخ

ای دوست جاری است

حیف از تلاش و خستگی وشوق بی اثر

 

تنها

بدون تو

کدامین کلاس ؟

کی؟  

کی می رسد بزرگ شود کودکت

پسر

 

او را چگونه قصه بودن بخوانمش

او را چگونه قصه ی رفتن

نشانمش

 

ای بی وفا برو

برو از کوچه و گذر

 

اینک دلم گرفته و

گیجم

کجا کجا؟

دیری نبود

قرعه ی نام تو شد

پدر

 

ای بی وفا بخند

که دیگر نشسته ای

ای بی وفا برو

به سوی مقصد سفر

 

جا مانده من

که هیچ ندارم برای تو

جا مانده ام 

کنون که تو رفتی

پیشتر

 

سفرت به خیر مهربان

یادت گرامی

می مانم و روزهای افسردگی رادر بی تو بودن می آمیزم

تا دیداری هیشگی.

 

****  خدایت بیامرزد  ****

 

نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت توسط علی فریدونی| |

 

کی می رسد دمی که دوباره بخوانیم

من خسته نیستم

کمی دل گرفته ام

چشم انتظار دعوت آن میهمانی ام

 

کی می رسد

رسیدن آن لحظه خوب بود

کی می رسد

دوباره به خویشم نشانیم

 

شب بود و راه روشن و

دریا

چه بی خروش

 

من در خروش آمدن یار جانیم

 

ای جان من

بتاب که خورشید من تویی

ای نور بی حساب

تو ای آسمانیم

 

ما را حبیب باش

دلم را طبیب باش

ای بهتر از خودم

نپرسی نشانیم؟

 

در کوی بی دلی

خسی خسته از خودش

چشم انتظارپرتو آن مهربانیم

 

 

نوشته شده در جمعه 19 شهریور1389ساعت توسط علی فریدونی| |

 

با من بخوان که بی تو سراب است زندگی

 

این را برای تو

خواندم به زیر لب

این را برای او

 خواندم ز خستگی

 

اما نماند و رفت

آن روزهای شاد

با من نماند و رفت

دیروز  کودکی

 

فصل بهار بود

 دل بی قرار بود

عمری که می گذشت

سرگرم کار بود 

 

از ساعت زمان

کی می توان گذشت

 

پائیزیم ولی

روحم بهاری است

روح بهاریم

در بی قراری است

 

من بی قرار دل

دل بی قرار تو

ای عمر رفتنی

بختم

که جاری است

 

در این زلال وقت

می خوانم از تو من

می خوانم و هنوز

روزم بهاری است

 

من کودکم  هنوزم

بامن دمی بخوان

در بازی زمان

با من بمان

 

بمان

 

نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت توسط علی فریدونی| |

Design By : Night Melody